هاتف

کاش می شد

پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 01:59 ق.ظ

نویسنده :
کاش میشد از تعلق شد رها
بال زد همچون کبوتر در هوا

کاش میشد این دلم دریا شود
باز عشقی اندر او پیدا شود

کاش میشد عاشقی دیوانه شد
گرد شمع یار چون پروانه شد

کاش میشد جان ز تن بیرون شود
چشم از هجران او پر خون شود

کاش میشد از خدا غافل نبود
کاش در افکار بی حاصل نبود

کاش میشد بر شیاطین چیره شد
تا رها از بند با این شیوه شد

کاش دستم را بگیرد توی دست
تا شوم از دست او من مست مست

کاش میشد مست باشم تا ابد
سر بر آرم دست افشان از لحد

کاش میشد تا که در روز جزا
شاد باشم از عمل پیش خدا

کاش میشد یک نفس دیدار یار
تا شوم مدهوش ؛ گردم بیقرار

کاش میشد با خدا شد همنشین



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

روز وداع

پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 01:57 ق.ظ

نویسنده :
عاقبت روز وداعش سر رسید
خون دل از دیدگان من چکید

در نگاهش مهربانی بود و بس
عاشقی با هم زبانی بود و بس

گر چه لب بربسته بود از گفتگو
در درونش ناله بود و های و هو

با سکوتش گریه را بیچاره کرد
اشک غم را بی دل و آواره کرد

مانده بودم خیره در چشمان او
بی صدا بودم ولی حیران او

کاش فریادی ز دل بیرون شدی
لیلی من از جنون مجنون شدی

گریه میکردم بدون اشک و آه
ناله ها در سینه اما با نگاه

دست خود آهسته او بالا گرفت
از دل مجنون دل لیلا گرفت

گوشه چشمش روان شد چشمه ای
چشمه را در چشم لیلا دیده ای ؟

دل ز کف دادم منم گریان شدم
همنوا با اشک او نالان شدم

با نگاه آخرش پرپر شدم
همچو برگ لاله ی احمر شدم



رفتن او رفتن جان من است
دیدن او دین و ایمان من است

هر کجا باشد خدا یارش بود
دست حق یار و نگهدارش بود ...



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

که مهم نیست زیاد

پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 01:49 ق.ظ

نویسنده :
چه کسی خواهد دید
مردنم را بی تو ؟
بی تو مردم ، مردم
گاه می اندیشم
خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید ؟
آن زمان که خبر مرگ مرا
از کسی می شنوی ، روی تو را
کاشکی می دیدم
شانه بالازدنت را
بی قید
و تکان دادن دستت که
مهم نیست زیاد
و تکان دادن سر
را که
عجیب !عاقبت مرد ؟
افسوس
کاشکی می دیدم
من به خود می گویم:
” چه کسی باور کرد
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاکستر کرد ؟



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

پیش از اینها فکر می کردم خدا

سه شنبه 22 فروردین 1391 09:53 ب.ظ

نویسنده :

پیش از اینها فکر می کردم خدا
خانه ای دارد کنار ابر ها

مثل قصر پادشاه قصه ها
خشتی از الماس خشتی از طلا

پایه های برجش از عاج وبلور
بر سر تختی نشسته با غرور

ماه برق کوچکی از تاج او
هر ستاره ، پولکی از تاج او

اطلس پیراهن او ، آسمان
نقش روی دامن او ،کهکشان

رعد وبرق شب ، طنین خنده اش
سیل وطوفان ،نعره توفنده اش

دکمه ی پیراهن او ، آفتاب
برق تیغ خنجر او ماهتاب

هیچ کس از جای او آگاه نیست
هیچ کس را در حضورش راه نیست

پیش از اینها خاطرم دلگیر بود
از خدا در ذهنم این تصویر بود

آن خدا بی رحم بود و خشمگین
خانه اش در آسمان ،دور از زمین

بود ،اما در میان ما نبود
مهربان وساده وزیبا نبود

در دل او دوستی جایی نداشت
مهربانی هیچ معنایی نداشت

هر چه می پرسیدم، ازخود ، ازخدا
از زمین ،از آسمان ،ازابرها

زود می گفتند :این کار خداست
پرس وجوازکاراو کاری خطاست

هرچه می پرسی ، جوابش آتش است
آب اگر خوردی ، عذابش آتش است

تا ببندی چشم ، کورت می کند
تاشدی نزدیک ، دورت می کند

کج گشودی دست، سنگت می کند
کج نهادی پای، لنگت می کند

با همین قصه، دلم مشغول بود
خوابهایم، خواب دیو وغول بود

خواب می دیدم که غرق آتشم
در دهان اژدهای سرکشم

دردهان اژدهای خشمگین
بر سرم باران گرز آتشین

محو می شد نعره هایم، بی صدا
در طنین خنده ی خشم خدا ...

نیت من، درنماز و در دعا
ترس بود و وحشت ازخشم خدا

هر چه می کردم ،همه از ترس بود
مثل از بر کردن یک درس بود

مثل تمرین حساب و هندسه
مثل تنبیه مدیر مدرسه

تلخ ،مثل خنده ای بی حوصله
سخت ، مثل حل صدها مسأله

مثل تکلیف ریاضی سخت بود
مثل صرف فعل ماضی سخت بود

تا که یک شب دست دردست پدر
راه افتادم به قصد یک سفر

درمیان راه ، در یک روستا
خانه ای دیدم ، خوب وآشنا

زود پرسیدم : پدر، اینجا کجاست ؟
گفت ، اینجا خانه ی خوب خداست!

گفت :اینجا می شود یک لحظه ماند
گوشه ای خلوت، نمازی ساده خواند

با وضویی ، دست و رویی تازه کرد
با دل خود ، گفتگویی تازه کرد

گفتمش ، پس آن خدای خشمگین
خانه اش اینجاست ؟ اینجا ، در زمین؟

گفت :آری ،خانه او بی ریاست
فرشهایش از گلیم و بوریاست

مهربان وساده وبی کینه است
مثل نوری در دل آیینه است

عادت او نیست خشم و دشمنی
نام او نور و نشانش روشنی

خشم ،نامی از نشانیهای اوست
حالتی از مهربانی های اوست

قهر او از آشتی، شیرین تر است
مثل قهر مهربان مادر است

دوستی را دوست، معنی می دهد
قهرهم ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌با دوست معنی می دهد

هیچ کس با دشمن خود ، قهر نیست
قهری او هم نشان دوستی است...

تازه فهمیدم خدایم ،این خداست
این خدای مهربان وآشناست

دوستی ، از من به من نزدیک تر
از رگ گردن به من نزدیک تر

آن خدای پیش از این را باد برد
نام او را هم دلم از یاد برد

آن خدا مثل خیال و خواب بود
چون حبابی ، نقش روی آب بود

می توانم بعد ازاین ، با این خدا
دوست باشم ، دوست ،پاک وبی ریا

می توان با این خدا پرواز کرد
سفره ی دل را برایش باز کرد

می توان درباره ی گل حرف زد
صاف وساده ، مثل بلبل حرف زد

چکه چکه مثل باران راز گفت
با دو قطره ، صد هزاران راز گفت

می توان با او صمیمی حرف زد
مثل یاران قدیمی حرف زد

می توان تصنیفی از پرواز خواند
با الفبای سکوت آواز خواند

می توان مثل علفها حرف زد
با زبانی بی الفبا حرف زد

می توان درباره ی هر چیز گفت
می توان شعری خیال انگیز گفت

مثل این شعر روان وآشنا :
« پیش از این ها فکر می کردم
خدا ...»



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 22 فروردین 1391 10:08 ب.ظ

من به دنبال نگاهی بودم

شنبه 19 فروردین 1391 07:20 ب.ظ

نویسنده :
نه کـثـیـف و نه آلـوده به افـکـار پـلـیـد
و نـه دلـــداده به گــیـسـوی بـلـنـد
مـن بـه دنبال نـگـاهـی بـودم
کـه مـرا از پـس دیـوانگی ام می فـهـمـیـد
مـن بـه خـود مـیگـفـتـم کـه طـلـوع نـزدیـک است
مـن چـه خـوشـبـیـن بـودم



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

سیلی محکم

شنبه 19 فروردین 1391 01:31 ب.ظ

نویسنده :
امروز سر چهار راه کـتـک بـدی از یـک دختـر بچـه ی هفـت سـالـه خـوردم !

بـرداشتـی آزاد ار یک رویـداد واقعــی !

دل به دلم بدین تا براتون تعریف کنم

پشت چراغ قرمز تو ماشین داشتم با تلفن حرف میزدم و برای طرفم شاخ و شونه میکشیدم که نابودت میکنم ! به زمین و زمان میکوبمت تا بفهمی با کی در افتادی!

زور ندیدی که اینجوری پول مردم رو بالا میکشی و........ خلاصه فریاد میزدم

یه دختر بچه یه دسته گل دستش بود و چون قدش به پنجره ی ماشین نمیرسید هی میپرید بالا و میگفت آقا گل ! آقا این گل رو بگیرید....

منم در کمال قدرت و صلابت و در عین حال عصبانیت داشتم داد میزدم و هی هیچی نمیگفتم به این بچه ی مزاحم! اما دخترک سمج اینقد بالا پایین پرید که دیگه کاسه ی صبرم لبریز شد و سرمو آوردم از پنجره بیرون و با فریاد گفتم: بچه برو پی کارت ! من گـــل نمیخـــرم ! چرا اینقد پر رویی! شماها کی میخواین یاد بگیرین مزاحم دیگران نشین و....

دخترک ترسید... کمی عقب رفت ! رنگش پریده بود ! وقتی چشماشو دیدم ناخودآگاه ساکت شدم ! نفهمیدم چرا یک دفعه زبونم بند اومد! البته جواب این سوالو چند ثانیه بعد فهمیدم! ساکت که شدم و دست از قدرت نمایی که برداشتم ، اومد جلو و با ترس گفت : آقا! من گل نمیفروشم! آدامس میفروشم! ذوستم که اونور خیابونه گل میفروشه! این گل رو برای شما ازش گرفتم که اینقد ناراحت نباشین! اگه عصبانی بشین قلبتون درد میگیره و مثل بابای من میبرنتون بیمارستان، دخترتون گناه داره....... دیگه نمیشنیدم! خدایا! چه کردی با من! این فرشته چی میگه؟!

حالا علت سکوت ناگهانیمو فهمیده بودم! کشیده ای که دخترک با نگاه مهربونش بهم زده بود ، توان بیان رو ازم گرفته بود! و حالا با حرفاش داشت خورده های غرور بی ارزشمو زیر پاهاش له میکرد !

یه صدایی در درونم ملتمسانه میگفت: رحم کن کوچولو! آدم از همه ی قدرتش که برای زدن یک نفر استفاده نمیکنه! ... اما دریغ از توان و نای سخن گفتن!

تا اومدم چیزی بگم ، فرشته ی کوچولو ، بی ادعا و سبکبال ازم دور شد! حتی بهم آدامس هم نفروخت!

هنوز رد سیلی پر قدرتی که بهم زد روی قلبمه ! چه قدرتمند بود!!

مواظب باشید با کی درگیر میشید! ممکنه خیلی قوی باشه و کتک بخورید 




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

استخدام جالب

جمعه 18 فروردین 1391 08:52 ب.ظ

نویسنده :
مسئول تست کردن شراب های یک شرابسازی می میرد، مدیر کارخانه شرابسازی دنبال یک مسئول تست دیگر می گردد تا استخدام کند

یک فرد مست با لباس ژنده و پاره برای گرفتن شغل درخواست می دهد

مدیر کارخانه فکر می کند چطور اورا رد کند. اورا تست می کنند.

به او یک گیلاس شراب می دهند و می خواهند که آنرا تست کند آزمایش می کند و می گوید: شراب قرمز، مسکات، سه ساله، و در بخش شمالی تپه رشد کرده و در ظرف فلزی عمل آمده است
مدیر شرابسازی می گوید درست است

گیلاس دیگری به او می دهند
---: این یکی شراب قرمز کابرنه هشت ساله و در بخش جنوبی تپه رشد کرده و در چلیک چوبی عمل آمده است.
مدیر: درست است

مدیر موسسه که متعجب شده است با چشمکی به منشی پیشنهادی میکند. او یک گیلاس ادرار می آورد. فرد الکلی آنرا آزمایش می کند. و می گوید:

بلوند، 26 ساله، سه ماهه حامله است و اگر کار را به من ندهید نام پدرش را هم خواهم گفت...



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

تو را می خواهم

جمعه 18 فروردین 1391 07:25 ب.ظ

نویسنده :
چگونه پیدایت کنم ؟
وقتی به یاد نمی آورم
چگونه گُمت کرده ام



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

بعد از تو

چهارشنبه 2 فروردین 1391 01:39 ق.ظ

نویسنده :
بعد از تو الکل خورد من را ... مست خوابیدم... بعد از تو با هر کس که بود وهست ،خوابیدم... بعد از تو لای زخم هایم استخوان کردم... با هر که می شد... هر چه می شد امتحان کردم...



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

نقطه نورانى

دوشنبه 15 اسفند 1390 09:06 ب.ظ

نویسنده :
اندكى تأمل...
چه شتابیست به راه..!
شاید آن نقطه نورانى،
چشم گرگان بیابان باشد...



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

من گذشته و عمری عاشقی

شنبه 1 بهمن 1390 11:08 ق.ظ

نویسنده :

گذشته در چشمانم مانده است

عبور ثانیه ها ی رد شده در تمام نگاه هایم مشهود است

چشمانت را با شقاوت تمام به روی حقایق بستی

صبور میمانم و بی تفاوت می گذرم

که نفهمی هنوز هم دوستت دارم




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

پشیمان از روزهای دور

دوشنبه 7 آذر 1390 04:25 ق.ظ

نویسنده :
مادرم میگفت عاشقی یک شب و پشیمانی هزار شب است،هزار شب پشیمانم که چرا یک شب عاشقی نکرده ام! (دکتر علی شریعتی)


دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

ارنستو چگوارا و مرگ

دوشنبه 7 آذر 1390 04:02 ق.ظ

نویسنده :

حتی مرگم را

               شکست به حساب نمی آورم ،

     به جای آن،

                  تنها حسرت ترانه ای ناتمام را

                             با خود به گور خواهم برد...




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

خدا جون ممنون

پنجشنبه 31 شهریور 1390 12:21 ب.ظ

نویسنده :
پــروردگـــار من

از تــو سپاسگزارم


...به خــاطر اینکه همــواره شریف ترین انسان ها را در مسیــر زندگی ام قرار می دهی .


به خــاطر دوستان خاص و با محبتــی که فقط و فقط به حـــرمت نام " رفاقت " در کنــارم قرار گرفتــه اند.


مــرا در مسیــر دوستی هایــم شرمنده و ســر افکنده مکن .


دوستـــانم را همیشه در ســـایه ی مهــربانیت قـــرار ده .


بگــذار همیشه عاشقانه دوست بدارم آنان که مــرا به خاطر خودم دوست می دارند


و همچنیــن قلب مــرا از کینه دشمنانم تهی گردان ...


بگذار که قلبــم همــواره جایگـــاه مهـــر و محـبتت باشد.



آمیــــن
از دوست خوبم ری را که لطف کردن تو نظرات پست قبل گذاشتن ممنون رد را عزیز




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

غنچه ی شادی بودم

جمعه 17 تیر 1390 11:26 ق.ظ

نویسنده :
 

·                     میروم خسته و افسرده و زار

·                          سوی منزلگه ویرانی خویش          

·                               به خدا می برم از شهر شما

·                                   دل شوریده و دیوانه ی خویش


·                                        می برم که در آن نقطه ی دور

·                                              شستشویش دهم از رنگ گناه

·                                              شستشویش دهم از کلمه ی عشق

·                                             زین همه خواهش بیجا و تباه


·                                        می برم تا ز تو دورش سازم

·                                    ز تو ای جلوه ی امید مهال

·                             می برم زنده بگورش سازم

·                         تا از این پس نکند یاد وصال


·                           ناله می لرزد می رقصد اشک

·                                       آه بگذار که بگریزم من

·                                    از تو ای چشمه ی جوشان گناه

·                                             شاید آن به که بپرهیزم من


·                                                 بخدا غنچه ی شادی بودم

·                                        دست عشق آمد و از شاخم چید

·                                       شعله ی آه شدم صد افسوس

·                                  که لبم باز بر آن لب نرسید


·                               عاقبت بند سفر پایم بست

·                        میروم خنده به لب خونین دل

·                       میروم از دل من دست بدار

·                     ای امید عبث بی حاصل




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -



تعداد کل صفحات : 18 1 2 3 4 5 6 7 ...