تبلیغات
سوز دل
هاتف

خدایی خداوند

چهارشنبه 30 تیر 1395 02:18 ق.ظ

نویسنده :

روز ها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت. فرشتگان سراغش را از خدا می‌گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می‌گفت: می آید؛ من تنها گوشی هستم که غصه‌هایش را می‌شنود و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه می‌دارد.


و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیج نگفت. و خدا لب به سخن گشود: با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.

 گنجشک گفت: “لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سر پناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی از لانه محقرم؟ کجای دنیا را گرفته بود؟” و سنگینی بغضی راه بر کلامش بست. سکوتی در عرش طنین انداز شد. فرشتگان همه سر به زیر انداختند.


خدا گفت: ماری در راه لانه ات بود. خواب بودی. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین کار پر گشودی. گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود.


خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی. اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت و  گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد.




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 30 تیر 1395 02:20 ق.ظ

من می‌روم، تو باز می‌آیی

چهارشنبه 30 دی 1394 12:21 ق.ظ

نویسنده :
شرمی‌ست در نگاه ِ من؛ اما هراس نه

کم‌صحبتم میان شما، کم حواس نه!


چیزی شنیده‌ام که مهم نیست رفتنت

درخواست می‌کنم نروی، التماس نه!

از بی‌ستارگی‌ست دلم آسمانی است

من عابری«فلک»زده‌ام، آس و پاس نه

من می‌روم، تو باز می‌آیی، مسیر ِ ما

با هم موازی است ولیکن مماس نه


پیچیده روزگار ِتو ، از دور واضح است

از عشق خسته می شوی اما خلاص نه!




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 30 دی 1394 12:22 ق.ظ

خانه ی بیچاره

چهارشنبه 30 دی 1394 12:19 ق.ظ

نویسنده :
رو به روی پنجره دیوار باشد بهتر است

بین ما این فاصله "بسیار" باشد بهتر است

 

من به دنبال کس‍ی بودم که "دلسوزی" کند

همدمم این روزها سیگار باشد بهتر است

 

من نگفتم آنچه حلاج از تو دید و فاش کرد

سر نوشت "رازداری"، دار باشد بهتر است!

 

خانه ی بیچاره ای که سرنوشتش زلزله است

از همان روز نخست آوار باشد بهتر است

 

گاه نفرت حاصلش عشق است، این را درک کن

گاه اگر از تو دلم بیزار باشد بهتر است




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 30 دی 1394 12:20 ق.ظ

در خاطر تو مانده ؟

یکشنبه 20 اردیبهشت 1394 03:36 ب.ظ

نویسنده :
 
"ایرج میرزا"


در خـــاطـــرت مانده، آن شب که تو را کردم

 

در گوشه این خــــانه، از خواب شبـــت بیدار؟

 

گفتم که بخـــور این را، ســرخ است و پر از آب است

 

این سیب خودم چیـــدم، از آن طــــــرف دیــوار

 

خوردی و خوشت آمد، خنده به لبت آمد

 

گفتی که بکـــن حالا، تعـــریف از آین دیـدار

 

یادش همی خوش بــــــاد، میدادی ومیکـــردم

 

تو درس محبـت را، من گوش به این اقــرار

 

من عاشق و تو عاشق، گفتم که بده

 

دادی و آنگاه فشردم،من دسته رو را ای یار

 

شب بود نفهمیدی، در پشتـــه تو بنشستـــم

 

تا صبح تو را کردم، هــر لحظه دعـا بسیـــار

 

یه لحظه نفهمیدم، آب آمد و رویت ریخت

 

فنجان چپه شد یک دم،از دست منه بیمار

 

انگشــت خود آوردم، کردم همگــی سیخش

 

تا بهر تو بر چینم، یک شاخه گل تبدار

 

در دست تو نسپرده، تو داد زدی ای وای

 

گفتی که بکش بیرون، از ناخن من این خار

 

چون پرده به بالا رفت، تو داد زدی در دم

 

بیرون همه روشن هست، از نور چراغ انگار

 

گفتم که برو آنور، برگرد و بکش پایین

 

از پنجره آن پرده، کین نور دهد آزاد

 

آن شب شب خوبی بود، هی کردم و هی دادی

 

من گریه برای تو، تو عشق به این دلدار




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 20 اردیبهشت 1394 03:39 ب.ظ

ﺑﺎﺧﺘﯿﻢ ﺑﻪ ﺁﺩﻡ ﻫﺎﯼ ﻓﺮﺷﺘﻪ ﻧﻤﺎ

شنبه 5 بهمن 1392 06:48 ب.ظ

نویسنده :
 
ﺑﺎﺧﺘﯿـﻢ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﻣﺎﻥ ...
ﺑﺎﺧﺘﯿﻢ ﺑﻪ ﺁﺩﻡ ﻫﺎﯼ ﻓﺮﺷﺘﻪ ﻧﻤﺎ ...
ﺑﺎﺧﺘﯿﻢ ﺑﻪ ﺷﺎﻫﺰﺍﺩﻩ ﻫﺎﯼ ﺷﻬﺮ ﻗﻠﺒﻬﺎﯼ ﺳﻨﮕﯽ ...
ﻭ ﺣﺎﻝ
ﺩﺭ ﮔﻮﺷﻪ ﺍﺗﺎﻗﻤﺎﻥ...
ﺗﻨﻬـــــــﺎ
ﺣﻤﺎﻗﺘﻬﺎﯾﻤﺎﻥ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺷﻤﺎﺭﯾﻢ
ﻭ ﺁﺭﺍﻡ ﺍﯾﻦ ﺟﻤﻠﻪ ﺯﺍﺩﻩ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ
ﺳﻨﮓ ﺑﺎﺵ
ﺗﺎ
ﺳﻨﮓ ﺳﺎﺭ ﻧﺸـــــــﻮﯼ



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

شهامت

یکشنبه 5 آبان 1392 03:23 ق.ظ

نویسنده :

شهامت میخواهد سرد باشی وگرم لبخند بزنی.......
(فروق فرخزاد)




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

ﻭ ﻣﺮﺍ

یکشنبه 5 آبان 1392 02:51 ق.ظ

نویسنده :
ﻭ ﻣﺮﺍ
ﺁﻧﻘﺪﺭ ﺁﺯﺭﺩﯼ.
ﮐﻪ ﺧﻮﺩﻡ ﮐﻮﭺ ﮐﻨﻢ ﺍﺯ ﺷﻬﺮﺕ..
ﺑﮑﻨﻢ ﺩﻝ ﺯ ﺩﻝ ﭼﻮﻥ ﺳﻨﮕﺖ..
ﺗﻮ ﺧﯿﺎﻟﺖ ﺭﺍﺣﺖ.....
ﻣﯽ ﺭﻭﻡ ﺍﺯ ﻗﻠﺒﺖ..
ﻣﯿﺸﻮﻡ ﺩﻭﺭﺗﺮﯾﻦ ﺧﺎﻃﺮﻩ ﺩﺭ ﺷﺐ ﻫﺎﯾﺖ
ﺗﻮ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻣﯽ ﺧﻨﺪﯼ..
ﻭ ﺑﻪ ﺧﻮﺩ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﯽ:
ﺑﺎﺯ ﻣﯽ ﺁﯾﺪ ﻭ ﻣﯽ ﺳﻮﺯﺩ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻋﺸﻖ
ﻭﻟﯽ..
ﺑﺮ ﻧﻤﯽ ﮔﺮﺩﻡ ﻧﻪ



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 5 آبان 1392 02:52 ق.ظ

لحظات زندگی

جمعه 14 مهر 1391 12:42 ق.ظ

نویسنده :

زن و شوهر پیری با هم زندگی می کردند.
پیر مرد همیشه از خروپف همسرش شکایت داشت و پیر زن هرگز زیر بار نمی رفت و گله های شوهرش رو به حساب بهانه گیری های او می گذاشت.
این بگو مگوها همچنان ادامه داشت تا اینکه یک روز ...

پیرمرد برای اینکه ثابت کند
زنش در خواب خروپف می کند و آسایش او را مختل می کند ضبط صوتی را آماده کرد و شبی همه سر و صدای خرناس های گوشخراش همسرش را ضبط کرد.

پیر مرد صبح از خواب بیدار شد و شادمان از اینکه سند معتبری برای ثابت کردن خروپف های شبانه او دارد به سراغ همسر پیرش رفت و او را صدا زد، غافل از اینکه زن بیچاره به خواب ابدی فرو رفته بود!
از آن شب به بعد خروپف های ضبط شده پیرزن، لالایی آرام بخش شبهای تنهایی او بود ...
قدر لحظاتمون رو بدونیم و ازش لذت ببریم... 



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 30 تیر 1395 02:13 ق.ظ

نسیم عشق

چهارشنبه 29 شهریور 1391 07:30 ق.ظ

نویسنده :

،، ،،،،،،،، دل گمراه من چه خواهد كرد با بهاری كه میرسد از راه ؟ یا نیازی كه رنگ میگیرد درتن شاخه های خشك و سیاه ؟ دل گمراه من چه خواهد كرد ؟ با نسیمی كه میترواد از آن بوی عشق كبوتر وحشی نفس عطرهای سرگردان؟ لب من از ترانه میسوزد سینه ام عاشقانه میسوزد پو...ستم میشكافد از هیجان پیكرم از جوانه میسوزد هر زمان موج میزنم در خویش می روم میروم به جایی دور ...



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 30 تیر 1395 02:14 ق.ظ

حوا سیب بچین

چهارشنبه 29 شهریور 1391 07:21 ق.ظ

نویسنده :
باز هم سیب بچین حوا، خسته ام...بگذار از اینجا هم بیرونمان کنند



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 30 تیر 1395 02:15 ق.ظ

من همانم

چهارشنبه 29 شهریور 1391 07:18 ق.ظ

نویسنده :

گاهی مرا یاد کن

من همانم که اگر ساعتی از من بیخبر بودی

آسمان را به زمین میدوختی . . .



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 30 تیر 1395 02:15 ق.ظ

با این عطش سراب قبولم نمی کند

چهارشنبه 24 خرداد 1391 05:26 ق.ظ

نویسنده :
خورشیدم و شهاب قبولم نمی کند 

سیمرغم و عقاب قبولم نمی کند 



عریان ترم ز شیشه و مطلوب سنگسار 

این شهر، بی نقاب قبولم نمی کند 



ای روح بی قرار چه با طالعت گذشت 

عکسی شدم که قاب قبولم نمی کند 



این چندمین شب است که بیدار مانده ام 

آنگونه ام که خواب قبولم نمی کند 



بیتاب از تو گفتنم آوخ که قرنهاست 

آن لحظه های ناب قبولم نمی کند 



گفتم که با خیال دلی خوش کنم ولی 

با این عطش سراب قبولم نمی کند 



بی سایه تر ز خویش حضوری ندیده ام 

حق دارد آفتاب قبولم نمی کند
 



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

گفتم که ز آدمی سری تو هرچند به دید ما خری تو

یکشنبه 14 خرداد 1391 06:03 ب.ظ

نویسنده :
روزی به رهی مرا گذر بود
خوابیده به ره جناب خر بود
از خر تو نگو که چون گهر بود
چون صاحب دانش و هنر بود
گفتم که جناب در چه حالی؟
فرمود که وضع باشد عالی
گفتم که بیا خری رها کن
آدم شو و بعد از این صفاکن
گفتا که برو مرا رها کن
زخم تن خویش را دوا کن
خر صاحب عقل و هوش باشد
دور از عمل وحوش باشد
نه ظلم به دیگری نمودیم
نه اهل ریا و مکر بودیم
راضی چو به رزق خویش بودیم
از سفرۀ کس نان نه ربودیم
دیدی تو خری کشد خری را؟
یا آنکه برد ز تن سری را؟
دیدی تو خری که کم فروشد ؟
یا بهر فریب خلق کوشد ؟
دیدی تو خری که رشوه خوار است؟
یا بر خر دیگری سوار است؟
دیدی تو خری شکسته پیمان؟
یا آنکه ز دیگری برد نان؟
دیدی تو خری حریف جوید؟
یا مرده و زنده باد گوید؟
دیدی تو خری که در زمانه
خرهای دیگر پیش روانه؟
یا آنکه خری ز روی تزویر
خرهای دیگر کشد به زنجیر؟
هرگز تو شنیده ای که یک خر
با زور و فریب گشته سرور؟
خر دور ز قیل و قال باشد
نارو زدنش محال باشد
خر معدن معرفت کمال است
غیر از خریت ز خر محال است
تزویر و ریا و مکر و حیله
منسوخ شدست در طویله
دیدم سخنش همه متین است
فرمایش او همه یقین است
گفتم که ز آدمی سری تو
هرچند به دید ما خری تو

شاعر: فیروز بشیری




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

کاش می شد

پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 02:59 ق.ظ

نویسنده :
کاش میشد از تعلق شد رها
بال زد همچون کبوتر در هوا

کاش میشد این دلم دریا شود
باز عشقی اندر او پیدا شود

کاش میشد عاشقی دیوانه شد
گرد شمع یار چون پروانه شد

کاش میشد جان ز تن بیرون شود
چشم از هجران او پر خون شود

کاش میشد از خدا غافل نبود
کاش در افکار بی حاصل نبود

کاش میشد بر شیاطین چیره شد
تا رها از بند با این شیوه شد

کاش دستم را بگیرد توی دست
تا شوم از دست او من مست مست

کاش میشد مست باشم تا ابد
سر بر آرم دست افشان از لحد

کاش میشد تا که در روز جزا
شاد باشم از عمل پیش خدا

کاش میشد یک نفس دیدار یار
تا شوم مدهوش ؛ گردم بیقرار

کاش میشد با خدا شد همنشین



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

روز وداع

پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 02:57 ق.ظ

نویسنده :
عاقبت روز وداعش سر رسید
خون دل از دیدگان من چکید

در نگاهش مهربانی بود و بس
عاشقی با هم زبانی بود و بس

گر چه لب بربسته بود از گفتگو
در درونش ناله بود و های و هو

با سکوتش گریه را بیچاره کرد
اشک غم را بی دل و آواره کرد

مانده بودم خیره در چشمان او
بی صدا بودم ولی حیران او

کاش فریادی ز دل بیرون شدی
لیلی من از جنون مجنون شدی

گریه میکردم بدون اشک و آه
ناله ها در سینه اما با نگاه

دست خود آهسته او بالا گرفت
از دل مجنون دل لیلا گرفت

گوشه چشمش روان شد چشمه ای
چشمه را در چشم لیلا دیده ای ؟

دل ز کف دادم منم گریان شدم
همنوا با اشک او نالان شدم

با نگاه آخرش پرپر شدم
همچو برگ لاله ی احمر شدم



رفتن او رفتن جان من است
دیدن او دین و ایمان من است

هر کجا باشد خدا یارش بود
دست حق یار و نگهدارش بود ...



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -



تعداد کل صفحات : 19 1 2 3 4 5 6 7 ...