تبلیغات
سوز دل - رقیب
هاتف

رقیب

یکشنبه 29 فروردین 1389 09:27 ق.ظ

نویسنده :

 

نگه دگر بسوی من چه می كنی؟

چو در بر رقیب من نشسته ای

به حیرتم كه بعد از آن فریب ها

تو هم پی فریب من نشسته ای

 

به چشم خویش دیدم آن شب ای خدا

كه جام خود به جام دیگری زدی

چو فال حافظ آن میانه باز شد

تو فال خود به نام دیگری زدی

 

برو ... برو ... بسوی او، مرا چه غم

تو آفتابی ... او زمین ... من آسمان

بر او بتاب زآنكه من نشسته ام

به ناز روی شانه ستارگان

 

بر او بتاب زآنكه گریه می كند

در این میانه قلب من به حال او

كمال عشق باشد این گذشت ها

دل تو مال من، تن تو مال او

 

تو كه مرا به پرده ها كشیده ای

چگونه ره نبرده ای به راز من؟

گذشتم از تن تو زانكه در جهان

تنی نبود مقصد نیاز من

 

اگر بسویت این چنین دویده ام

به عشق عاشقم نه بر وصال تو

به ظلمت شبان بی فروغ من

خیال عشق خوشتر از خیال تو

 

كنون كه در كنار او نشسته ای

تو و شراب و دولت وصال او!

گذشته رفت و آن فسانه كهنه شد

تن تو ماند و عشق بی زوال او!

 

سلام بر همه ی دوستانماین شعر زیبا  تقدیم به همه ی شما




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -