تبلیغات
سوز دل - شعری از حکیم خیام
هاتف

شعری از حکیم خیام

جمعه 16 مهر 1389 10:09 ب.ظ

نویسنده :
فسوس كه رفت عمر بر بیهوده هم لقمه حرام و هم نفس آلوده
فرمودة ناكرده سیه رویم كرد فریاد ز كرده های نا فرموده
   
هر دل كه اسیر محبت اوست خوشست هر سر كه غبار سر آن كوست، خوشست
از دوست به ناوك غم آزرده مشو خوش باش كه هر چه آید از دوست خوش است
   
گویند بهشت و حور عین خواهد بود آنجا می ناب و انگبین خواهد بود
گر ما می و معشوق پرستیم رواست چون عاقبت كار همین خواهد بود
   
از تن چو برفت جان پاك من و تو خاك دگران شود مغاك من و تو
زین پس ز برای خشت گور دگران در كالبدی كشند خاك من و تو
   
گاه سحر است خیز ای مایه ناز نرمك نرمك باده خور و چنگ نواز
كه آنها كه بجایند نپایند دراز و آنها كه شدند كس نمی آید باز
   
گویند:  هر آن كس كه با پرهیزند آنسان كه بمیرند بدانسان برخیزند
ما با می معشوق از آنیم مدام باشد كه به حشرمان چنان برانگیزند
   
چندین غم مال و حسرت دنیا چیست؟ هرگز دیدی كسی كه جاوید بزیست؟
این چند نفس در تن تو عاریتی ست با عاریتی عاریتی باید زیست
   
در عشق تو از ملالتم ننگی نیست با بیخبران در این سخن جنگی نیست
این شربت عشق داروی مرادنست نامردانرا از این قدح رنگی نیست
   
می خوردن و گرد نیكوان گردیدن بهتر كه به رزق زاهدی ورزیدن
گر دوزخی اند مردم مست، بگوی پس، روی بهشت را كه خواهد دیدن؟
   
می خور كه ترا بیخبر از خویش كند خون در دل دشمن بد اندیش كند
هشیار بدن چه سود دارد؟ جز آنك ز اندیشه پایان، دل تو ریش كند
   
نا كرده گناه در جهان كیست؟ بگوی و آنكس كه گنه نكرد چون زیست؟ بگوی
من بد كنم و تو بد مكافات دهی پس فرق میان من و تو چیست؟ بگوی
   
سیر آمدم ای خدای از هستی خویش وز تنگدلی و از تهیدستی خویش
از نیست تو هست می كنی، بیرون آر زین نیستیم بحرمت هستی خویش
   
سستی مكن و فریضه ها را بگذار وان لقمه كه داری زكسان باز مدار
در خون كس و مال كسی قصد مكن در عهده آن جهان منم، باده بیار
   
با من تو هر آنجه گویی از كین گویی پیوسته مرا ملحد و بیدین گویی
معترفم بدانچه گویی، لیكن انصاف بده، ترا رسد این گویی؟
   
ابر آمد و باز بر سر سبزه گریست بی باده ارغوان نمی باید زیست
این سبزه كه امروز تماشا گه ماست تا سبزه خاك ما تماشا گه كیست
   
ای پیر خرد مند پگه تر برخیز وان كودك خاكبیز را بنگر تیز
پندش ده گو كه : نرم نرمك می بیز مغز سر كیقباد و چشم پرویز
   
موجود هر آنجه هست، نقشست و خیال عارف نبود هر كه نداند این حال
بنشین قدحی باده بنوش و خوش باش فارغ شو از این نقش خیالات محال
   
این دو سه نادان كه چنان میدانند از جهل كه دانای جهان ایشانند
خر باش كه چنان زخری چندانند هر كه نو خرست كافرش می خوانند
   
این كوزه چو من عاشق زاری بود ست در بند سر زلف نگاری بودست
این دسته كه بر گردن او می بینی دستیست كه بر گردن یاری بودست
   
خیام اگر ز باده مستی خوش باش گر با صنمی دمی نشستی خوش باش
پایان همه چیز جهان نیستیست پندار كه نیستی، چو هستی خوش باش
   
از گردش روزگار بهری برگیر بر تخت طرب نشین و ساغر درگیر
از طاعت و معصیت خدا مستغنیست باری تو مراد خود زعالم گیر
   
تا كی غم آن خوری كه داری یا نی؟ دین عمر به خوشدلی گذاری یا نی؟
پر كن قدح باده كه معلومت نیست كاین دم كه فرو بری برآری یا نی
   
یا رب بگشای بر من از رزق دری بی منت این خسان رسان ما حضری
از باده چنان مست نگه دار مرا كز بیخبری نباشدم دردسری



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -